آب تنگ ماهی را عوض می کنم
گل های پژمرده قالی را دور می ریزم
لبانم را رنگ می کنم
و
همه چیز همیشه مرتب است
تا تو هیچ ندانی از گذشته من!!!
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم!
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم!
خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم
و به هنگام عبادت سرسجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم!
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم به غفلت من و مایی نکنیم
دوستداری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیرخدایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از اینکار ابایی نکنیم
اونقدر دوستت دارم
بشنوی خنده ت می گیره !!!!!!!!!!!

فردا تولد عشق منه
ولی هر کاری کردم که این چند روزه جوری بشه که اون می خواد
روز آخر همه چیز خراب شد
نمی دونم کجای کارم اشتباه بود
شایدم...
اون دنبال بهانه بود
به خدا من بهترین ها رو براش خواستم

يادم باشد
انتظار خط سبزيست كه بر صبر بطلان ميكشد؛
يادم باشد
عشق فريب زلالي ست كه در سراب ميخوابد؛
يادم باشد
كه از ديروز پيرترم
و به فردا
مي ميرم
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم....مي بينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو دلتنگم
چه امید عبثی!
من چه در خود دارم که تو را در خور....هیچ
من چه دارم که سزاوار تو... هیچ
حمید مصدق
ای ستاره
ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه هامان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟
وقتی چشم های نجیب تو می بارند هوای خانه چه سنگین می شود
قدری بخند
بگذار مرثیه های سال هم گل لبخند را از تو بیاموزند
وقتی چشم های نجیب تو می بارند دلم می خواهد در امتداد جاده خیال... شعر شوم و در حافظه بلند شب بوهاگم شوم
آن وقت جایی دورتر از یلدا بمیرم
وقتی چشم های نجیب تو می بارند گویی تمام عروسکها پیر می شوند
نگذار که چشمهایت به این سادگی ها بارانی شود
نگذار چهره معصوم و دوست داشتنی ات رد پای اشکهایت شود
قدری بخند
روح پریشانم
به خنده ات محتاج است
خیانت
خیانت خیانت
خیانت خیانت خیانت
خیانت خیانت خیانت خیانت
خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت
خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت
خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت خیانت
چقدر واژه آشنایی است
برای شبهای بی ستاره من

از این همه رنج های خود ساخته
این همه حدود
بیزارم
از این خیال لعنتی
که هر چیز ساده را پیچیده می کند
و این قلب زود باور
که با یک نگاه و چند کلمه
زود خر می شود!!!
دلم تنگ است !
نمی دانم...
ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی؟
پریشان حالم و بی تاب می گریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمی دانی ...
چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من
به دنبال تو همچون کودکی هستم
و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را
که شاید اندکی آرام گیرد دل
دلم تنگ است و
تنهایی
به لب می آورد جانم...
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد.
.
اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم
.
از آن روست که می دانم تو می خوانی.
.
می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی.
.
می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل
.
آنقدر که ...
.
اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در
.
ذهن مرور کنم.
.
می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم:
.
.
اینها همه از سر عاشقی است
.
شوق بازآمدنم سوی توام هست ...اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران...باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران... باران
پر مرغان نگاهم را شست!
حمید مصدق


